یک سیستم‌ادمینِ دوچرخه‌سوار

در سه‌راهی گذشته و حال و آینده

به گذشته نگاه میکنی،‌ ویرانه‌ها و خرابی‌ها از هر سو بر تو میتازه. به پیش‌رو نگاه میکنی، امکان رسیدن به خانه‌ای استوار و زیبا در نظرت ممکنه. به گذشته نگاه میکنی، سیاهی و ضربات امواج تو رو دربر میگیره. تو راهی برای فرار نداری ازشون. به آینده نگاه میکنی، قدرت شکستن موج‌ها رو حس میکنی … ولی این قدرت توی یک ظرف شیشه‌ای هستش که دست کسی به این راحتی بهش نمیرسه. به گذشته نگاه میکنی،‌ زنجیرهایی تو رو در بند کشیده‌اند که در مقابلشون عاجزی، برای فرار از زنجیرها به آینده نگاه میکنی، انبرهایی رو می‌بینی که اگر دستت بهشون برسه در چشمی بهم زدن زنجیرها رو پاره میکنی. ولی این انبرها در اتاق‌های امنیتی خارج از شهر در مکانی نامعلوم قرار داره. به گذشته بازم نگاه میکنی. کوسه‌هایی به سمت تو حرکت میکنن و میخوان که تو رو بکشن و تو بی‌دفاع‌ترینی. به آینده نگاه میکنی، اسکله کوچکی در شهری کوچک در دوردست‌ها میتونه تو رو از دست کوسه‌ها نجات بده. ولی باید برای رسیدن بهش کلی شنا کنی. به گذشته نگاه میکنی، طناب‌هایی به دور دستان، دهان و پاهای تو بسته شده‌است، به آینده نگاه میکنی، کبریتی می‌بینی که در چند ثانیه این طناب‌ها رو میسوزونه و تورو آزاد میکنه، ولی برای روشن کردن این کبریت نیاز به ماده‌سوختنی اولیه داری که برای پیدا کردنش باید کلی تلاش کنی. به گذشته نگاه میکنی، حصارهایی همچون زندان اطرافت کشیده شده، به آینده نگاه میکنی، قدرت شکستن حصارها رو لمس میکنی.

به گذشته نگاه میکنی، به آینده نگاه میکنی. به حال نگاه میکنی. به کجا تعلق داری؟

آیا من محصور در گذشته هستم؟‌ آیا ساحل خیالی آینده روزی دستان من را لمس خواهد کرد؟ نمیدونم. شاید همین ندونستن تنها دلیل ادامه دادن باشه. حتی اگر به ساحل نرسی باز هم تلاشت رو کردی.

این انیمیشن ساده کوتاه هم جالب بود: لینک